تبليغاتX
شبهای بارانی
.

.

.

این ، غیبت صغری بود!!!

حال نوبت غیبت کبری است...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .... 

.

.

.

به خودم نگاه می کنم...چقدر کهنه ام ! ردای پوسیده ی گذشته بر تنم زار میزند!

ردا راپس می زنم !!!می درم و از تن خسته ام به در می آورم !!!

اما...

اما ، به ناگاه از دیدن برق نگین هایی که برروی آن دوخته شده ،

یکه می خورم !

روی آن ها نوشته : " نگین ها ی تجربه "

نگین ها را جدا می کنم و به یادگار نگه می دارم !

یادگار آنچه که بود، یادگار آنچه گذشت !

آن هم به بهایی بسیار سنگین !

!!!

.

.

.

پنجره را می گشایم ، باد خنک شبانگاهی ، مرا سر حال می آورد!

ستاره ای از دور دست به من چشمک می زندیعنی که من هم بیدارم !!

ردا را از پنجره بیرون می اندازم !!!

نمی دانم کجا افتاد؟!

شاید خانه ی همسایه !!!

به هر حال دیگر چه اهمیتی دارد که لباس کهنه ی گذشته که بر تن نحیف من زار می زد،

کجا افتاده باشد!!

به یاد سهراب می افتم ...

زندگی تر شدن پی در پی ...

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است !

کسی می پرسد: " ...؟ تو کجایی ؟"

اما...

هیهات !! ...هیهات که پاسخی نمی شنود!!!

پاسخی نمی شنود....

نمی شنود

نمی شنود

نمی شنود

نمی شنود

نمی شنود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ....